من خوشبختانه آدم منفی بافی نیستم ولی همه آدما تو زندگیشون مشکلاتی دارن که بعضی وقتا باعث می شه یه خورده احساس ناخوشایندی پیدا کنی....

این نوشته هام مربوط به همون وقتاس که دل منم می گیره ...

گویند باد آورده را باد می برد، ولی مگر من از باد خواسته بودم بیاورد تا اینگونه ویران کند و ببرد ؟ کاش وقتی باد می برد مرا هم می برد . کاش من خود باد آورده ای بودم تا با باد هم می رفتم. آه که چه احساس آشنایی شده تنهایی

تن رنجورم را با امید به آینده سرپا نگه داشته ام ولی افسوس که آینده کلمه ای شده در قاب عکس خاطراتی که آن را گم کرده ام. آینده کجایی؟ نکند تو هم برای آمدنت پول می خواهی ؟ ولی فکر کنم باید برای آمدنت جوانیم را بفروشم تا پول آمدنت را جور کنم. ولی اگه بفروشم که .... اگه بفروشم که پیر می شوم؟ پس لذت های جوانیم چه ؟؟ جوانی در قبال آینده می شود همان جوان رنجور! آه که چقدر سخت است هیچ وقت تناقض شادی هایت برایت حل نشود.

نمی دانم از خدا برای که گله ببرم.

نکنه خدا منو آفریدی برای آزردن ؟ در این صورت از همان ابتدا جهنم را خانه ام می کردی تا منت انسان بودن را بر گردنم نمی گذاردی. اینجوری فکر می کردم همیشه و همه جا مثل همه و برای همه کس یکی ولی ...

ولی بدان ای خدا من خدایی دارم که همیشه گفته است از مادرت برایت مهربان ترم. ولی افسوس که نمی توانم درکت کنم وقتی مادرم برای سختی هایی که داده ای می گرید. افسوس که درکت نمی کنم وقتی از تو برایم کمک می خواهد و تو می گویی...

اصلا می بینی ؟ می شنوی ؟

خدایا من کفش می خواهم اگرچه همیشه پسری جلوی چشمانم پا ندارد.

خدایا من می خواهم اگرچه بسیارند کسانی که فعل خواستن را نمی فهمند.

شاید آنها به رحمتت نامیدند ولی من هنوز می دانم که چقدر مهربان هستی.

خدایا مرا با خواستن آفریدی پس اجابت کن. مگر نگفتی مرا بخوانید تا استجابتتان کنم؟  پس استجابتم کن که دیگر خواسته هایم دارند تبدیل به آرزو می شوند. استجابت کن که نمی خواهم گرفتار بزرگترین گناهت یعنی نامیدی شوم.